عکس ‏‎Mansoureh Lotfi‎‏


تاريخ : شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ | 17:4 | نویسنده : محمدقاسم نظری |
عبوری از غبار زندگی
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﺎﻧﻮﺍ ﺧﻤﯿﺮ
ﻧﺎﻥ ﺳﻨﮕﮏ ﺭﺍ ﭘﻬﻦ
ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﻨﻮﺭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻱ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ
ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ؟ !!!!!
ﺧﻤﯿﺮ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻬﺎ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ!
ﺍﻣﺎ ﻧﺎﻥ ﻫﺮﭼﻪ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﺍﺯ ﺳﻨﮕﻬﺎ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ
ﺷﻮﺩ ...
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ؛
ﺳﺨﺘﯿﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ،
ﺣﺮﺍﺭﺕ ﺗﻨﻮﺭ ﺍﺳﺖ...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﺘﯽ



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ششم شهریور ۱۳۹۴ | 11:45 | نویسنده : محمدقاسم نظری |
پدری با پسری گفت به قهر:
که تو آدم نشوی جان پدر!

حیف از آن عمر که ای بی سر و پا
در پی تربیت‌ت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی‌خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگى گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند به سراپای پدر

گفت: گفتی که تو آدم نشوی!
تو کنون حشمت و جاهم بنگر!

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر

"جامی"



تاريخ : چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 16:39 | نویسنده : محمدقاسم نظری |
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ
ﻧﺸﺴﺖ .
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ .
ﭘﺴﺮ
ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ 50 ﺳﻨﺖ . ﭘﺴﺮﮎ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ
ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺑﺴﺘﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ

ﻋﺪﻩ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺑﯽ
ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ :35 ﺳﻨﺖ
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ .
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﺩﻭ ﺭﻓﺖ،ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ
ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ
ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﺭﻓﺖ ..
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺭﻓﺖ
ﮔﺮﯾﻪ
ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ ،ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺭﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺸﻘﺎﺏ
ﺧﺎﻟﯽ
15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ .
ﺁﺭﯼ ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :
ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺑﺮﺧﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ،ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ
ﺭﺍ

ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ !!!!



تاريخ : دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ | 23:3 | نویسنده : محمدقاسم نظری |
قدر مادرهایمان را بدانیم… مادر ادرس مستقیم بهشتست…
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود. اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي‌پخت.

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره .خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم .

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره .فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي‌ميري ؟ اون هيچ جوابي نداد....

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم . احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت. دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم .

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم .اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي... از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم.

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من. اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو .وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا، اونم بي‌خبر؟

سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!" گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد: " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد (لطفا به ادمه مطلب برورید)



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴ | 16:42 | نویسنده : محمدقاسم نظری |



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ | 13:13 | نویسنده : محمدقاسم نظری |

شب عفو است و محتاج دعايم،
زعمق دل دعايي كن برايم،
اگر امشب به معشوقت رسيدي،
خدارادر ميان اشك هايت ديدي،
كمي هم نزد او يادي زما كن،
كمي هم جاي مااوراصدا كن،
بگو يارب فلاني روسياهست،
دو دستش خالي و غرق گناه است،
بگو يارب توي درياي جوشان،
دراين شب بروي بنوشان.



تاريخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ | 5:23 | نویسنده : محمدقاسم نظری |
از جمله ی این افراد که با شنیدن آیه ای از آیات قرآن کریم متأثر شد و مسیر زندگی خویش را تغییر داد، سرگذشت معروف «فُضَیل بن عَیّاض» است.

او در آغاز کار راهزن خطرناکى بود که همه مردم از او وحشت داشتند. در کتب تفسیر و حدیث آورده اند که در دل شبی از نزدیکى یک آبادى مى‏ گذشت،

 دخترکى را دید و نسبت به او علاقه ‏مند شد. عشق سوزان دخترک فُضَیل را وادار کرد که شب هنگام از دیوار خانه او بالا رود و تصمیم داشت به هر قیمتى که شده به وصال او نائل گردد، در این هنگام بود که در یکى از خانه‏ هاى اطراف شخص بیداردلى مشغول تلاوت قرآن بود و به همین آیه رسیده بود: أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَق؛ آیا وقت آن نرسیده است که قلب های مؤمنان در برابر یاد خدا و آنچه از حقّ نازل کرده است خاشع گردد؟!

 این آیه همچون تیرى بر قلب آلوده فُضَیل نشست، درد و سوزى در درون دل احساس کرد، تکان عجیبى خورد، اندکى در فکر رفت این کیست که سخن مى‏ گوید؟ و به چه کسى این پیام را مى‏ دهد؟ به من مى ‏گوید: اى فُضَیل! «آیا وقت آن نرسیده است که بیدار شوى، از این راه خطا برگردى، از این آلودگى خود را بشویى، و دست به دامن توبه زنى؟! ناگهان صداى فُضَیل بلند شد و پیوسته مى ‏گفت: بَلى وَ الله قَد آنَ، بَلى وَ الله قَد آنَ؛ به خدا سوگند وقت آن رسیده است، به خدا سوگند وقت آن رسیده است!».

 او تصمیم نهایى خودش را گرفته بود، و با یک جهش برق ‏آسا از صف أشقیا بیرون پرید، و در صفوف سُعدا جاى گرفت، به عقب برگشت و از دیوار بام فرود آمد، و به خرابه ‏اى وارد شد که جمعى از کاروانیان آنجا بودند، و براى حرکت به سوى مقصدى با یکدیگر مشورت مى ‏کردند، مى‏ گفتند فُضَیل و دار و دسته ی او در راه اند، اگر برویم راه را بر ما مى ‏بندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد! فُضَیل تکانى خورد و خود را سخت ملامت کرد، و گفت: چه بد مردى هستم! این چه شقاوت است که به من رو آورده؟

در دل شب به قصد گناه از خانه بیرون آمده ‏ام، و قومى مسلمان از بیم من به کُنج این خرابه گریخته ‏اند! روى به سوى آسمان کرد و با دلى توبه ‏کار این سخنان را بر زبان جارى ساخت: اللّهُمَّ إنّى تُبتُ إلیکَ وَ جَعلتُ توبتِى إلیک جوار بیتک الحرام!؛ خداوندا! من به سوى تو بازگشتم، و توبه خود را این قرار مى‏ دهم که پیوسته در جوار خانه تو باشم، خدایا از بدکارى خود در رنجم، و از ناکسى در فغانم، درد مرا درمان کن، اى درمان کننده همه دردها! و اى پاک و منزّه از همه عیب ها! اى بى‏ نیاز از خدمت من! و اى بى ‏نقصان از خیانت من! مرا به رحمتت ببخشاى، و مرا که اسیر بند هواى خویشم از این بند رهایى بخش!

 خداوند دعاى او را مستجاب کرد، و به او عنایت ها فرمود، و از آنجا بازگشت و به سوى«مکّه» آمد، سال ها در آنجا مجاور بود و از جمله أولیاء گشت!

«فُضَیل» در کُتب رجال به عنوان یکى از راویان موثّق از امام صادق (علیه السّلام) و از زُهاد معروف معرفى شده و شاگردانی تربیت کرد و تا پایان عُمر در جوار کعبه مى ‏زیست و همان جا در روز عاشورا بدرود حیات گفت.

منبع:http://www.shahrekhabar.com



تاريخ : جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ | 10:31 | نویسنده : محمدقاسم نظری |

افسوس از این عمر گرانمایه که بگذشت ........................................................................................................................



تاريخ : یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ | 2:8 | نویسنده : محمدقاسم نظری |
سلام به همه دوستان خوب ودوست داشتنی و با وفا



تاريخ : یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ | 2:1 | نویسنده : محمدقاسم نظری |